بیست بزرگ ما: چهرهها و داستان هر کدام
در صفحهٔ هر شاعر گنجدان یک بند کوتاه به نام «دانستنی» هست. اینها چند نمونهاند. داستانهایی که از تذکرهها آمدهاند با «روایت است» شروع میشوند، چون سنتاند و تاریخِ ثابتشده نیستند.
فردوسی
روایت است سلطان محمود برای هر بیت شاهنامه یک سکهٔ زر وعده داد و سرانجام سیم فرستاد. فردوسی آن را میان گرمابهبان و فقاعفروش بخش کرد. سالها بعد که سلطان پشیمان شد و زر را فرستاد، از یک دروازهٔ توس بار شتران زر وارد شد و از دروازهٔ دیگر تابوت فردوسی بیرون رفت.
رودکی
روایت است امیر نصر سامانی سالها در هرات مانده بود و دل برنمیکند. رودکی چنگ برگرفت و خواند: «بوی جوی مولیان آید همی». امیر چنان بیتاب شد که بیموزه بر اسب نشست و راهی بخارا شد.
عطار
روایت است درویشی بر در داروخانهٔ عطار ایستاد و پرسید: «تو چگونه خواهی مرد؟» عطار گفت: «همانگونه که تو.» درویش کاسهٔ چوبینش را زیر سر نهاد، دراز کشید و جان داد. عطار دکان را رها کرد و راه عرفان را در پیش گرفت.
سعدی
بیت «بنیآدم اعضای یکدیگرند» بر فرشی در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک بافته شده است.
نظامی
داستان «لیلی و مجنون» نظامی، قرنها بعد به دست اریک کلپتون رسید و آهنگ نامدار «Layla» از آن زاده شد.